آرشیو بهمن ماه 1404

اگر دستم رسد بر دار منصور بی پروا. زخون خود اناالحق بر فراز دار بنویسم

گمشده

۳ بازديد
از روزی که نبودم

شاید از ابتدای خلقت

پی تومی گشتم

تو که نامت شماست

شما که اهل بی برگ ترین نقطه زمینید

همیشه با خود می گویم افسوس به حال آنانکه عاشق نبوده اند
 

سرزمین

۲ بازديد
سرزمین ما ،مهد آن یار دلجوست ،موعود ما لحظه دلدادگی به یار است

گر آن دو یا چند دانه گندمت نبود این داغ جگر سوز زبانه ام نمی کشید

این جاده ،فرصت آگاهی است و اندوه بهر آن منتظر

و سرزمین ما موعود دیدار اوست

و اینجا محل گذر است

ذره ذره خاکت را توتیای چشم خود خواهم نهاد

و به نسل آریاییت افتخار خواهم کرد.

امروز

۲ بازديد
تلاش برای زیستنی دوباره ،
امید به لبخندی در پس یک کوچه
مغرور از آنچه به نام مهر بر جای مانده
و اشک آخرین یادگاری که از تو بر جای مانده.
اینجا قصه ،قصه دورنگی ست و تزویر،
اینجا دنیای درد دوقطبیست
اینجا اسارت در حلقه بازگشت سوی اوست،
و من ،باز تنهاتر از دیروز
دست در آغوش باد خواهم داد و به عدم خواهم رفت ،
آنجا که نیست زمانی و مکانی و هیچ تضاد.
با من بیا در مسیر بی برگی همسفر آن نقطه خاموشی باش . . .
 

فردا خواهم آمد

۲ بازديد
 
فردا خواهم آمد
و در این وسعت خاک
هرکجا گلهای نیایش رست
همه را خواهم چید
و به تنهایی تو
که به اندازه یک بودن
در عمق ، وجود می گیرد
خواهم داد .
فردا خواهم آمد
و برایت گل نیلوفر و یاس را خواهم آورد
تا کنار زمزمه بانگ اذان ،
دل نورانی تو ، از نور سرشار شود .
فردا خواهم آمد
دستانم سرشار از مهر خداست ،
و اشک هایم از بودن او جاری است
و محبت را با پیرهنی از جنس بلور
که به اندازه آرامش من جا دارد
تک و تنها خواهم آورد
فردا خواهم آمد
و فریاد خواهم زد
ای صنوبرها ، ای اقاقیها ، ای شقایق ها ، ای کبوتر ها
سر سبز شوید ،
من نور خدا را ،
از ژرفای نگاهش دیدم ،
و به خدایی که در همین شب بوهاست ،
ایمان آوردم .
 

نشانت

۳ بازديد
نشانت را نمی یابم 
لحظه   رفتنت  
خوب در خاطر دارم
گذشتن از من را 
و خامی کودکانه ام  را
نشانی را درست آمده ام  ،
نیست اثری  از رد و بویی !
گوییا همین نزدیکی بود 
همین دیروز
آمدنت را خوب بخاطر دارم  ،
آن ظهر عزا  را

و بیهوده رفتنت

سرزمین مادری

۲ بازديد
یزد

سرزمین مادری مهد آن یار دلجویی ست که قرن ها

قبل از آمدنم گمشده راهم بوده و خواهیم سپرد جان در جوار شیرینش.
چه مقدار خون در عدم خورده باشم
که بر خاکم آیی و من مرده باشم

س

انبوهی از کلام

۲ بازديد
انبوهی از کلام است
و دلتنگی
این فاصله مه آلود خیس
سفر سوسن از این شهر خموش 
و غفلت شرم آلود اشک
با هر سوز و سازی  ،
با هر شعر  و صدای خیس  آبی
با هر ریزش قطرات بارانی ،
با هر صدای قناری ، هر عبوری
با هر روا گشتن ظلمی
وقتی کلام ، تاب هوای تو کردن را ندارد
وقتی صدای پای تردید را،
پشت پنجره به انتظار نشسته ای
حقیقت پریشانحالی ست
تردید کوته دستی من ،
  خروارهای غصه تو
چه هوارها دارم برایت
سالهای بهار  و تکرار شب هایت  ،
دیدار هر طلوع و هر شامت ...

انبوهی از کلام است
                       این فاصله خیس مه آلود